تبليغاتX
در ابعاد بی شکوه این چهار دیوار - انبانچه ی نفرت

 

 

 

چند روز ی بود قصد داشتم چند خطی درباره ی بازار نشر،از رونق افتادن جوایز ادبی،گسترش ترجمه به جای تالیف،دستگاه قدرتمند سانسور،روند عجیب اخذ مجوز برای انتشارآثار فرهنگی،وسعت عجیب و سوال بر انگیز وب نویسی و خلاصه از این دست موضوعات،بنویسم.تا اینکه امروز وقتی مثل همیشه و هر روز پشت میز سفید اتاقم توی اداره لمیده بودم و داشتم ساعت کاری پر می کردم،و پشت هم خمیازه های طویل می کشیدم و به افشاگری های وزیر مخلوع اقتصاد پوزخند می زدم،دیدم یک بسته،از طرف معاونت برنامه ریزی و توسعه سازمان مان،که دست بر قضا از وزنه های فرهنگی هنری اینمملکت به حساب

 می آید،سرانده شد روی میزم و تا خواستم سر بالا کنم و ببینم کی این را گذاشت اینجا،آبدارچی مان با یک سینی چای و یک قیافه ی غمگین قاب روبرویم را پر کرد.بسته را باز کردم .تویسال جدید سومی ش است که به دستم می رسد.چاپ هفدهم کتاب"..."به قلم کی و  چاپ کدام انتشاراتش را بگذارید سانسور کنم.می دانید که استاد شده ایم توی خود سانسوری.شمارگان کتاب پنج هزار و پانصد جلد.یک نامه ی بلند بالا هم منگنه شده بود به جلدش که مخلص آن از این قرار بود که میخواهیم در سی امین سال پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و در سال نو آوری و شکوفایی برای "توانمندسازی"نیروهای فکری سازمان،"تولید محتوا"کنیم.کتاب را دادم بردند انبار،پیش بقیه کتاب هایی که ماهی دو سه تایی شان می رسد دستم.این "انبانچه ی نفرت"دیگر دارد پر می شود و خستگی از تکرار مکررات حوصله ام را از بیخ و بنیاد سر برده است.

 

یک تحلیل و تمام:

 

 

در نظام حاکم در کشور ایران،که به نظر می رسد ملقمه ی ناموزون و سخیفی باشد،از نظام های سوسیالیستی و سرمایه داری البته با چاشنی با مزه ی اسلامی و هر از گاهی وطنی،این وضعیت رقت بار فرهنگی یک امر طبیعی است.الفاظ توهم بر انگیز"دشمن شناسی"،"هنر انقلابی"،"ادبیات مقاومت"،"هنر ملی"،"هنر معنا گرا"و خیلی از این دست،اراجیفی هستند که دست ساخته های جوامعی  با وضعیت ما و یا بد تر از ما هستند که پس مانده های دست چندم اندیشه ی غربی به تن شان مالیده می شود و  رنگ و بویی می گیرند و بر توهم شان افزوده می شود.اندیشه های استقلال طلب،خرده گروه های آنارشی گرا و دسته جات میهن پرست و ملی گرا با یک من عقده های تاریخی و خرده جوامع روشنفکری و البته بیشتر شبه روشنفکری و خیلی از این دست بندی ها که نه من و نه متن حاضر حوصله ی وارد شدن به آنها را ندارد،همگی از خروجی های این گونه ی عجیب حاکمیت هستند.

تجربه تاریخی غرب، دستگیری،کشتار و مهاجرت نویسندگان و منتقدان فرهنگی اروپای دهه های 20 تا 50 قرن گذشته در اثر حاکمیت اندیشه های لنینیستی و فاشیستی،مثالی است که در حال حاضر در اندازه ی کوچکتری در ایران دارد تجربه می شود. وگویا نوادگان هیتلر هم در کناربرادران مغول و روس، توی این مملکت رگ و ریشه دارند.این ذات حکومت های ایدئولوگ و انقلابی است.در این میان آنها که اندیشه شان و قلم و هنرشان را در خدمت تحکیم پایه های این گونه نظام ها به کار نگیرند،تکلیف شان معلوم است.مرگ فضاهای نقد،واز بین رفتن بیشتر زمینه های اندیشه ی خلاق از کمترین تبعات این رویکرد به ادبیات و هنر است.ادبیات و هنر بر خلاف آنچه در مغز من و تو فرو شده،در فضای خفقان و اختناق رشد نمی کند و بالندگی، معنایی می شود مساوی با تف سر بالا،گوشه نشینی ،قهر و در بهترین حالتش خود سانسوری.آفتی که متاسفانه بزرگتر های این قصه مفتخرند که تخیلشان از سانسور یک قدم جلو تر است.هنر اندیشه ی رهایی است و این با عمل سیاسی جور نمی شود.هنر همان آب باریکه ای است که در طول تاریخ راه خودش را خودش باز کرده است و هر جا حکام خواسته اند سدی درست کنند که این آب راهه های باریک به جریانی که آنها می خواهند نیرو ببخشند،از آن تنها گندابی برای انسان ها به جا مانده است.

حالا "ما"البته اگر مایی وجود داشته باشد،چقدر برویم توی این قبرستان و آن قبرستان دنبال چاپ قدیم فلان کتاب بگردیم و پاره پوره های  فلان مجله درست و درمان را به همه ی پول توی جیبمان بخریم و بعد هم  خواندن مجموعه های لاغر مان توی وزارت فرهنگ از مرز یک سال بگذرد ،و وانت وانت از این کتاب های خوش آب رنگ و تحسین شده در انجمن های سفارشی را بریزند توی بازار کتاب،تا من سر در گم محتاج یک لقمه نان به وام و قرض زنده خوانده نخوانده شان کنم و وزیر فرهنگ هم لبخند حماقت بارش را نثارم کند،که سرانه ی نشر بالا رفته است،و بعد هی بخزیم توی این یک وجب فضای بی در پیکر مجازی مان و دهن کجی کنیم و فحش بدهیم و ناموس مان را از زیر دست و پای این ها بیرون بکشیم و شبها به حتم "وی او ای"ببینیم و دو ورق روزنامه ظاهرا منتقد بخوانیم، که مخدرمان شده است و دست آخر آواز"تا ببینیم چه می شود..." سر بدهیم.

من جوانم.این از ناراحتی و تندی ادبیات من کاملن معلوم است.اضطراب ذات فرهنگ من است.من توی همین ترس و گریز ها بزرگ شده ام.شعر و داستان و هنر را توی همین مملکت یادگرفته ام.تو که نمی دانم چند ساله ای ،اهل کجایی و چه طور سر و کله ات توی این چهار دیوار بی شکوه پیدا شده است،خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

 

 

 

عنوان متن از اشعار ا.بامداد

+ نگارنده :ابوالفضل بیات چهارم اردیبهشت 1387   |