تبليغاتX
هاسمیک

در دنیایی زیست می کنیم، آن هم یک زیست ظاهرن مسالمت آمیز، که باید خودت را مدام و با یک ریتم منظم و مشخص به دیگران یادآوری کنی؛ مثل همین فضای مجازی که اگر روزی چند بار افاضاتت، اعم از عکس شب زنده داری های سرخوشانه ات با رفقا یا بریده ای از شُرت بعد از فلان همسایه که با هزار جور فیلتر زیبا شده باشد و یا تکه پاره های فکرت که بیشتر شمایل توهماتی را باز می سازد که از آن بوی فلسفه و ادبیات و هنر و زبانم لال، سیاست را به مشام دوستان مجازی ات می رساند یا اصلن بگیر هر چیز دیگری که این تو هست و شما بهتر می دانید! را، ننشانی در معرض دید شتابزده و عزیز همین دوستانت که من و شما باشیم، آنوقت است که باید یقین کنی که با مرده های خوابانده در سینۀ قبرستان هیچ فرقی نداری!

نوشته شده توسط بابک بیات; | لینک  | 

این تازه شروع همان سالی است

که هنوز خیال فیل و هوایش رهای­مان نکرده.

دیگر صدای نقاره­خانه و آواز حول حالنا کارگر نیست

حالا عربدۀ نره­خرها نوای احسن حال­مان شده­اند.

به راستی تمام شده ایم.

کسی جرأت کول گرفتن این جنازه را دارد؟

مادرم می­گفت نگو، شگون ندارد!

من اما از نحسی این هم­آغوشی می­ترسم.

مهمان باشید!

تمام خرج کفن و دفنش را می­دهم.

شما فقط گوشه­ای از این تابوت را بگیرید

و به سهم خود بی­اندیشید!

نوشته شده توسط بابک بیات; | لینک  | 

چرا از اینجا شروع می­کنیم؟

در تبیین محدوده­های این پرسش باید گفت که، هانس گئورگ گادامر متولد 1900 در ماربورگ رشد کرده و در دانشگاه همان شهر فلسفه خوانده است. از 1937 تا 1968 در دانشگاهِ محل تحصیلش و همچنین در دانشگاه­های لایپزیک، فرانکفورت و هایدلبرگ به تدریس هستی­شناسی، هرمنوتیک، فلسفه زبان، فلسفه تاریخ و اندیشه کلاسیک پرداخت.  تاریخ اندیشۀ غرب، گادامر را به دلیل نظراتش دربارۀ هرمنوتیک فلسفی می­شناسد. این متن که تلاش خواهد کرد بنیادش بر آراء گادامر دربارۀ اندیشه­های افلاطون و مفهوم پایدیا باشد. اما چرا گادامر؟ توجه به گادامر از دو وجه اهمیت دارد: یک اینکه گادامر شاگرد وفادار هایدگر است؛ او هنگامی که استادش نگارش «هستی و زمان» را در دست داشت و شاکله­های هستی­شناسیِ پدیدار شناسانه توسط او و هوسرل قوام می­یافت، به همراهش به ماربورگ سفر کرد و با اینکه در کنار هایدگر بود خود را تعلیم دیدۀ هوسرل نیز می­دانست. فلسفۀ مدرن، بر بنیاد اندیشه­های افلاطون استوار گردیده است. به تعبیری اگر بپذیریم که هم نیچه، که شاید نیچه یکی از مهم­ترین و نکته­سنج­ترین فلاسفۀ مدرن در پی­کـاوی پروژۀ افلاطـونی به شمار می­رود و هم هایدگر، که از نیــچه نقل می­کنـد که فلســـــفۀ غرب چیزی نیـست جز «افلاطـون­نگاری»، هر دو بر افلاطون­باوری در فلسفۀ معاصر همت گماشتند، و همین­قدر که گادامر، وامدار تلاش­های ایشان، در این عرصه بوده و رساله­های دکتـری و استادیاری­اش را هر دو دربارۀ افلاطـون نوشته؛ اشاره می­دهیم به رسـالۀ «اخلاق دیالکتیکی افلاطون» گادامر که در 1931 به تحریر درآورد، آنگاه می­توان به اینجایی رسید که گادامر یکی از ایستگاه­های مهم اندیشۀ جدید در خوانش جامع­ترِ افلاطون به حساب می­آید. فراموش نکنیم او با نسل بعد از خود، از جمله پل ریکور و رولان بارت و اندیشمندان مکتب فرانکفورت نیز به گفت­وگو و چالش دربارۀ زبان و محدوده­های هرمنوتیک و فلسفۀ عملی پرداخت، بارت در «نقد و حقیقت» مفاهیمی را از گادامر قرض می­گیرد و می­گوید: «حقیقت موردی است ساخته و پرداختۀ زبان، و نه ارجاعی به مصداقی واقعی» ؛ دو اینکه اگر این­طور قرار بگذاریم که این متـن می­خواهد به «زبان» به­عنوان بارزترین و مهم­ترین وجهۀ «پایدیا» در تفکر انسان از دیربازِ تاریخ اندیشۀ غرب، بپردازد، و تئوری هایدگر در «معنای تفـکر چیست؟» و اینکه او تفکر را مســاوی زبان قرار داد را بپذیریم، باز هم می­رسیم به گادامـر که این خوانش را ادامه داد و زبان و هرمنوتیــک، دغدغۀ بنیادیـن فلسفیدن او شد. همان­طور که خود به­تأکیــد می­گوید: «زبان، صورت فراگیرِ بنیاد جهان است.»

و اما «پایدیا» چیست؟

واژۀ پایدیا (paidia  ) از کلمۀ یونانی paidos  به­­معنای تربیت کودک، تعریف شده است. رومیان این اصطلاح را بهhumanitas  به­معنای ادب و تعلیم و تربیت ترجمه کردند. یونانی­ها پایدیا را مرکب از ورزش(ژیمناستیک)، دستور زبان، فن خطابه(ریطوریقا)، شعر، موسیقی، ریاضیات، جغرافیا، تاریخ طبیعی، هیئت و نجوم و علوم طبیعی، تاریخ اجتماعی، اخلاق و فلسفه می­شماردند. تعابیری چون تمدن، صنعت، ادبیات، فرهنـگ و آموزش را می­توان از ابعاد و جنبه­های مختلف پایدیا به شمار آورد. در نظر افلاطون، پایدیا(فرهنگ و تعلیم و تربیت) مهم­ترین غایت فلسفه محسوب می­شود، زیرا هدف اصلی آن پی­جویی حکمت، دانش و معرفت است و تحصیل حکمت و معرفت نیز متضمن فضیلت و سعادت است. بدین منوال «پایـدیا» را می­توان بزرگ­بنیانِ زیست فرهنگیِ نوع بشر، از گذشته تا حال دانست.

در یونان کهن هدف اصلی پایدیا وصل به پایگاه و منزلت والای مهـتری و قابلیت «آرته» arte  محسوب می­شود. این هدف در ایلیاد و اودیسۀ هومر نیز به این عنوان طرح شده که مهتری و قابلیت آرته عبارت بوده از برتری جسمی و روانی در کشاکش با حریف. این قابیلت آرتــه گاه با فلسـفیدن برابر نهاده می­شود. فلسفیدن در این جایگاه عبارت است از گوش فرادادن.

اندیشۀ مدرن با تردید و تشکیـک در پیکرۀ تراش خورده و مرمرین و به­ظاهـر بی­نقصِ تفکر کلاسـیک،  گردن­فرازی کرد، و شاید در آغاز به درستی نمی­دانست که با به بازی گرفتن آموزه­های خشک و نفوذناپذیر گذشته، خود را در چه ورطۀ پر مخاطره­ای افکنده. آن زمان که بودلر «گل­های شـرّ» را می­سرود، این زبان بود که نیروی تازه و غریب خود را به رخ می­کشید؛ چیزی که پیش از آن به این شکل خوانده نشده بود. شاید بتوان گفت نسبی­گرایی و تردید، ذات اندیشۀ مدرن است هر چند که شروع این نسبی­نگری را باید خیلی پیشتر و نزدِ سوفستائیان جست.

به موضوع نزدیکتر شویم؛ گادامر که شاگرد برجستۀ هایدگر بود، به خلاف استاد خود، سامان سقراطی دیالوگ را در تدوین فلسفۀ هرمنوتیکی خویش به کار می­گیرد و این چیزی است که هویت و اصالت فلسفۀ او را تضمین می­کند. او  مدعی این است که پایدیای افلاطون مورد غفلت واقع شده و اندیشمندان کمتر به این مقولۀ مهم افلاطونی توجه نموده­اند. او با مطالعۀ فلسفۀ یونان به سه گونه پایدیا اشاره دارد:

1- پایدیای سنتی، 2- پایدیای سوفیستی، 3- پایدیای فلسفی؛

پایدیای سنتی که در عصر پیش سقراطیان از جمله هراکلیتوس و پارمندیس خصلتی خودکامه و غیر دموکراتیک داشته است، معمولاً از طریق سنت­ها و آداب و عادت­های فرهنگی به ما منتقل می­شود و لذا وجهی گرایش روانی را در نهاد ما شکل می­دهد، اما در پایدیای سوفیستی هدف اصلی طرح استدلال و برهان و استفاده از همۀ ابزارهای زبانی در مقابل حریف به منظور نفی گفته­ها و استدلال­های اوست و لذا این گونۀ پایدیا به نیت برتری طلبی بر حریف طرح می­شود و می­توان ساختار این گونه را، معطوف به قدرت از منظر سیاسی آن دانست، اما دست آخر پایدیای فلسفی است، که منادیان اصلی آن سقراط و افلاطون هستند، و می­کوشند از طریق انتقال پایدیا به شاگردان خود قدرت استدلال و به کارگیری خرد را در وی تقویت کند.

به «زبان» نزدیکتر شویم؛ سومین بعد فلسفۀ سقراطی به نظر گادامر جنبۀ استعاری metaphoric  آن است. هرمنوتیک فلسفی گادامر نیز در معنای دقیق کلمه دارای ماهیتی استعاری است؛ بدین معنا که استعاره را می­توان شیوه­ای دانست که در «زبان» به کار می­آید. به دیگر سخن، زبان در پرتو استعاره است که قدرت معنادهی خود را آشکار می کند. ریکور در یک گفت­وگو به­ظرافت، توجه پرسشگر را به این نگاه گادامر جلب می­کند: «... شاید آن فیلسـوف آلمانی(گادامر) نکته را بهـتر از من بیان کرده باشد، آنجا که گویـد ما فقط نمی­کوشیم تا آنچه را که در شعر است، درک کنیم، بل می­خواهیم تا آن جهانی را بشناسیم که شعر بدان تعلق دار، یا طرح آن­را می­ریزد.»

گادامر هنر استدلال سوفیست­ها را وجهی از «روشنگری سوفیستی» نامید. این اندیشه، سرآغاز جنبش روشنگری قرن هجدهم گردید. او این گونه هنر را «پایدیای جدید» خواند. افلاطون شخصیت سقراط را تجلی پایدیای فلسفی خواند. لذا باید گفت پایدیای فلسفی از دل پایدیای سوفیستی پدیدار شد. از نظر گادامر تفاوت این دو، حکمت راستین و تظاهر به آن­را، نباید تفاوتی وجودی به شمار آورد بلکه این اختلاف دارای سرشتی سیاسی است. آن­چنان که در متن کتاب آمده؛ فرانسیس ج. امبرزیو، مدعی است که در مرکز هرمنوتیک گادامر چهرۀ سقراط قرار دارد. سقراط مدعی بود که فراسوی اعتـقادات و باورهای متعارف مردم حقیقتی وجود دارد که ما در پرتو گفـت­وگو­های پیگیر قادر به دریافت آن می­شویم.

از موضوعاتی که به لحاظ زبانی در جمهور افلاطون می­توان به آن ارجاع داد و پیش از این هم گوشه­ای به آن زدیم، «هنر دیالوگ» یا هم­پرسه را مطرح کرد.

افلاطون در جهت چالش رویکرد سوفیستی این مفهوم را مطرح کرد. این هنر داری سرشتی تربیتی و هدف اصلی آن مبارزه با پیش داوری ها و تعصبات موروثی است.

به ضمّ افلاطون گفت­وگو با سه پیش­انگاره آغاز می­شود:

1-               حقیقت امری است که در پرتو زمینه­های مشترک می­توان در پی تحصیل آن برآمد.

2-               حقیقت به طور کامل در دسترس آدمیان قرار ندارد.

3-               آدمی بعضاً قادر است به حقیقت دست یابد.

هم­پرسه، از نظرگاه گادامر به اندیشۀ سقراط، همواره متضمن این امکان است که چیزهای ناگفته را در دل خود تبلور بخشد و زمینۀ گفتن و نامیدن آن­ها را فراهم آورد. از این رو می­توان گفت مسئله حقیقت درست در بطن مسئـله آزادی، و موضوع زیبایی در مدار این مناسبت، در قالب زبـان، قابل طرح می­گردد. او در «حقیقـت و روش» خود گفت­وگو را فراشدِ فهم متقابل می­داند.

در این عرصه، حقیقت در نظر گادامر عبارت است ظهور و بروز اسرار مناسبت انسان با جهان در قالب زبان. و از این لحاظ می­شود گفت که فلسفۀ گادامر منشی طنزآمیز و دیالوگی دارد، زیرا که ریشه در همین هنر دیالوگ دارد. گادامر در گفت­وگویی با ریکور و دانشجویان گفته است: «مکالمه الگوی خوبی است برای فراشد چیره شدن بر ساختار دو موضع مخالف. یافتن زبانی مشترک به معنای افزودن درسنامۀ جدیدی به درسنامه­های علمی و فکری موجود نیست، بل سهیم شدن در کنش اجتماعی است... فراشد مکالمه و هر آنچه در فعلیت آشکار آن سهم دارد، در کوششی پیگیر برای از میان بردن هر شکل از خودبیگانگی و نزدیک کردن افراد جای دارد، تا آنجا که هیچ کس محکم در آنجایی که آغاز کرده نماند، بل با آنچه که دیگری است یکی شود. هر دو شرکت کنندۀ در مکـالمه­ای اصیل دگرگون می­شوند، حرکت می­کنند و سرانجام زمینه­ای ولو اندک برای همبستگی می­یابند.»

اما گادامر در تأملاتی در باب سیر و سفر فلسفی من صریحاً اعلام نمود آنچه که روی­هم­رفته آموختم کنش هرمنوتیکی بود. هرمنوتیک عبارت است از گونه­ای عمل؛ هنر دریافت و فهم و نیز فهماندن چیزی. هرمنوتیک را باید هستۀ اصلی آموزش(پایدیا) به شمار آورد چرا که می­کوشد نحوۀ فلسفیدن را به شاگردان بیاموزد و بهتر از هرگونۀ دیگری طرح پرسش می­کند. همۀ نقطۀ آغازین فلسفه؛ پرسش. همان شیوه­ای که افلاطون و سقراط در پایدیای فلسفی بر آن همت گمارده­اند.

پایدیا گنجینه­ای غنی است که عناصر فرهنگی را در خود نهفته دارد. این مفهوم تلاشی فراگیر و تاریخی، از منظر هگل، در ایجاد بستری برای گفتمان­های زبانی در پالایش اندیشۀ بشری به حساب می­آید. هگل راه دیرینه فلاسفۀ کهن یونان را پی گرفته و مدعی شده است که فلسفه عبارت است از تحرّی حکمت و حقیقت، ولی نیچه و به طبع آن فوکو، اعتقاد دارند که بخش زیادی از دست آوردهای تاریخ فلسفه، رسیدن به دانش «نادانسته­ها» است. رسیدن به عمق این حقیقت که چیزهای زیادی در تاریکای وهم و غفلت پنهان مانده است. نیچه در فراسوی نیک و بد می­گوید، «فلسفه را می­توان صورت معنوی اراده به قدرت به شمار آورد. فلسفه به هیچ روی سمانی معقول در این عالم را بر ما مکشوف نمی­دارد، بلکه این فلاسفه هستند که با طرح فلسفی خود، نظم و سامانی معقول را بر این گیتی حمل می­کنند. در حقیقت فلاسفه را باید نظم دهندگان و قانون­گذاران عرصۀ سیاسی به شمار آورد. افلاطون، نیک به این نکته پی برد. به همین سبب نیز آرمان­شهر خویش را در جمهوری طرح نمود و آموزۀ «فیلسوف شهریار» را در این اثر تبیین کرد.»

آنچه گادامر مورد تأکید قرار داده اجتناب از هرگونه تاریخ باوری ساده اندیشانه است، زیرا تاریخ باوری (historicism) در صورت­های گوناگون آن، برقراری مناسبت نا استوار با گذشته محسوب می­شود. به گفتۀ وی اگر ما با گذشته گفت­وگویی فلسفی برقرار کنیم از گام نهادن در سراشیبی ایدئولوژی رها خواهیم شد.  او در «حقیقت و روش» مسئلۀ هستی­شناختی حقیقت را از منظر تجربۀ هنری(آرته) ، تاریخی و به­طور کلی علوم انسانی و سرانجام فلسفه مورد تبیین قرار می­دهد و در گسترۀ زبان است که بازی حقیقت خود را در عرصۀ علم، هنر و یا تاریخ تبلور می­بخشد.

البته نباید از نظر دورداشت که با اینکه گادامر و دیگر نویسندگان هرمنوتیک مدرن بر عنصر گفت­وگو و دلالت­های معنایی گاه کاملاً متفاوت تاکید کرده­اند، ولی چنین می­پندارند که هر چه هم که گفت­وگو دشوار باشد باز هم ناممکن نیست و حتی پیشرفته­گی در گفتمان و مکالمۀ فرهنگی نشانی مستدل از پیشرفته­گی اندیشه است. منطق مکالمه همان­طور که گادامر می­گفت، به ما امکان می­دهد که شکل­های گوناگون انطباق را با هم مقایسه کنیم.

افلاطون در نامۀ هفتم خود تأکید کرد که هنگامی یک جامعۀ عدالت محور امکان تحقق می­یابد که فیلسوفان بر آن فرمانروایی کنند، زیرا آموزش و تربیت فلسـفی(پایدیا)، شرط ضروری برای اصطلاحات سیاســی محسوب می­شود. گادامر در نگاهی مدرن به جمهوری در رسالۀ افلاطون و شاعران مدعی است که دولت افلاطونی تنها انگاره­ای در آسمان­ها محسوب می­شود. او تعریفی تازه از زبان و نقش دیالوگ در افادات خود بر پیشخوان اندیشۀ غرب نهاد.

گادامر چه کرد؟

هستی­شناسی زبانِ گادامر عبارت است از استعاره­ای مفهومی و تأملی که در چاچوب آن، دیالوگ گسترۀ تحقق رویداد حقیقت است. گادامر در این «آشکارگری» از «انطباق» سخن به­میان می­آورد. گادامر ذیلِ واژۀ( verwendung ) مدعی است که تبدیل به دیگری شـدن در کنشِ خواندن همان­قدر مهم می­شود که شناخـتن خویشتـن؛ وقتی او میان هنرِ(فن) ادراک، هنرِ توضیح، و هنرِ انطبــاق (ars applicandi) تمایز می­گذارد، به نوعی دارد  از لایه­ها و نقش استعاری زبان استفاده می­برد.

اگر بازگردیم و ریشۀ تردیدهای فلسفی را در تاریخ اندیشه وارسی کنیم، بی­شک به هراکلیتوس می­رسیم. بنگرید که او چگونه در سه­پاره از گفتارهای خود چنین تشکیک عظیمی را در اندیشۀ انسان بر می­سازد:

-         هر بار که کسانی به یک رودخانه قدم می­گذارند آب­های دیگری از آن جا عبور می­کند.

-         ما در یک رودخانه قدم می­گذاریم و قدم نمی­گذاریم؛ ما هستیم و نیستیم.

-         در یک رودخانه دو بار نمی­توان قدم گذاشت.

این تردید ها راه هر گونه «پیش­داوری» را بر جویندۀ حقیقت می­بندد. و شاید به همین دلیل بوده باشد که پیشتر نیز افلاطون مدعی بود که در بینش هراکلیتوس، در اثر صیرورت مدام اشیاء و پدیده­های طبیعی، تحقق معرفت ممتنع می­گردد. امتناع از تحقق معرفت در نوع قطعی آن، آغاز «هم پرسه» یا «دیالوگ» می­شود.

اما گادامر پس از طی یک دورۀ طولانـی که از خوانش­های ساخت­شکـنانه و گاه افسـارگسیخته از فلسـفۀ می­گذشت، منافذ تازه­ای بر پوست خشک هرمنوتیک رمانتیک گشود و مایه­های اندیشگانی جدیدی از آن ظرف آنتیک و قیمتی بیرون کشیده و در معرض دیدگان انسان پر از تعارض دورۀ اکنون نهاد.

هرمنوتیک مدرن از یک نقطه تعیین کننده راه خود را از مسیر هرمنوتیک رمانتیک جدا کرد، و آن رهایی از چیزی بود که شلایرماخر تأویل فنی­اش می­خواند، و دیلتای هم آن­را «نیت مؤلف» می­نامید. گادامر با ساخت مفهوم «پیش­داوری» ، البته از وجهۀ مثبت آن، به رهیافت تازه­ای در هرمنوتیک و انگاره­های معنایی و زبانی در فلسفۀ مدرن دست یافت. او این مفهوم مهم را در کار خود از خوانش دقیق هستی و زمان به دست آورد، چرا که هایدگر معنا را رسیدن به جایی دانسته بود که از پیش وجود دارد، جایی که نمی­تواند یکسر دستاورد ساختن معنا باشد. و گادامر همت خود را بر ادامه و بسط این معنا نهاد و گویی با رجوع به نگره­های سقراطی و هراکلیتوسی و طنزی که در فلسفیدن او دیده می­شود، دست بر قضا همین پیش­داوری را بنای ساختمان گفت­وگو محورِ خود نهاد.

او در مقالۀ «معناشناسی و هرمنوتیک» که به سال 1972 منتشر شد، نوشت که میان کارکردهای معناشناسی و هرمنوتیک فاصله­ای هست، هر چند که آغازگاه هر دو، زبان است. او از این معنا نیز فراتر رفته و نشان داد که جهان تازه را حتی نمی­شود کشف کرد، بل فقط می­توان آن­را برساخت.

هراکلیتوس در یکی از پاره­گفتارهایش می­گوید: همه کس باید بداند که جنگ امری است جهان­روا و کشاکش عین عدالت است و هر چه هست حاصل همین کشاکش و ضرورت است.

گادامر اما استعارۀ کشاکش را به جهان متن می­کشاند و در زوایۀ حساس زبان است که تآملات فلسفی انسان را می­خواند، و آن­جا از شلایرماخر وام­می­گیرد که: «در هرمنوتیک هیچ پیش انگاشته­ای نیست، مگر زبان.» او از سال­های 1937 به بعد همواره بحث پایدیای یونانی را رها نکرد و در کلیۀ آثار خود این موضوع را دنبال کرد. او اشارۀ ظریفی به این مهم دارد که یکی از اهداف اصلی پایدیا پرورش شهروندان آزادی­خواه و شایستۀ فرمانروایی بوده است. او در دوران استیلای حکومت نازی در آلمان با مطالعه و تدریس مقولۀ پایدیا با استناد به آثار افلاطون، تلاش اصلی­اش در این دیالوگ­ها را تلطیف تمایل دورنی آدمیان به جباریت و استبداد تفسیر کرد و زمانی از دیالوگ سخن می­گفت که تمام جهان در چنبرۀ حاکمیت و جهان­گستری تک­صدایی بود.

به هر رو واکاوی«پایدیا»، آن­هم از زاویۀ آراء گادامر، ما را تا آن­جا می­کشاند که در یابیم غول­های فلسفۀ غرب نیز گاه از منظر خوانش­های کاملاً متفاوت خود از این مفهوم، عیلرغم دوستی و لبخندهایی که گاه وبی­گاه به همدیگر تحویل داده­اند، در جریان فلسفیدن­های خود چه اخم­ها و غرولندها که نثار هم نکرده­اند و حتی در برابر یکدیگر چه صف­آرایی­ها که نشده. کسی چه می­داند، انگار ذات گفت­وگو همین است.

پی نوشت: این مطلب در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد به تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ چاپ شد.

نوشته شده توسط بابک بیات; | لینک  | 

از آخرین بار که بساط اینجا را جمع کرده بودم و دیگر حتی کوچکترین سراغی نمی گرفتم و حتی یادم نبود که اینجایی هم به این آدرس هست، خیلی می گذرد. از فردای آخرین انتخاباتی که شرکت کردم.

حالا هم معلوم نیست این از کجا تو ذهنم سر درآورد. اهمیتی ندارد. و این که چه طور بعد این همه اتفاق بد و بدتر هنوز باید کلمۀ عبور اینجا در خاطرم مانده باشد.

هر چه هست شاید برگردم و اینجا را به جای دفترچه یاداشت شخصی و نه بیتشر شاید، گردگیری کنم و باز شروع کنم. کرم نوشتن از جاهای دوری در اعماق آدم مثل شعله هی زبانه می کشد و از جاهای باریکی سر در می آورد. خدا عاقبت این قلم را به خیر کند.


نوشته شده توسط بابک بیات; | لینک  |