در دنیایی زیست می کنیم، آن هم یک زیست ظاهرن مسالمت آمیز، که باید خودت را مدام و با یک ریتم منظم و مشخص به دیگران یادآوری کنی؛ مثل همین فضای مجازی که اگر روزی چند بار افاضاتت، اعم از عکس شب زنده داری های سرخوشانه ات با رفقا یا بریده ای از شُرت بعد از فلان همسایه که با هزار جور فیلتر زیبا شده باشد و یا تکه پاره های فکرت که بیشتر شمایل توهماتی را باز می سازد که از آن بوی فلسفه و ادبیات و هنر و زبانم لال، سیاست را به مشام دوستان مجازی ات می رساند یا اصلن بگیر هر چیز دیگری که این تو هست و شما بهتر می دانید! را، ننشانی در معرض دید شتابزده و عزیز همین دوستانت که من و شما باشیم، آنوقت است که باید یقین کنی که با مرده های خوابانده در سینۀ قبرستان هیچ فرقی نداری!
این تازه شروع همان سالی است
که هنوز خیال فیل و هوایش رهایمان نکرده.
دیگر صدای نقارهخانه و آواز حول حالنا کارگر نیست
حالا عربدۀ نرهخرها نوای احسن حالمان شدهاند.
به راستی تمام شده ایم.
کسی جرأت کول گرفتن این جنازه را دارد؟
مادرم میگفت نگو، شگون ندارد!
من اما از نحسی این همآغوشی میترسم.
مهمان باشید!
تمام خرج کفن و دفنش را میدهم.
شما فقط گوشهای از این تابوت را بگیرید
و به سهم خود بیاندیشید!
چرا از اینجا شروع میکنیم؟
در تبیین محدودههای این پرسش باید گفت که، هانس گئورگ گادامر متولد 1900 در ماربورگ رشد کرده و در دانشگاه همان شهر فلسفه خوانده است. از 1937 تا 1968 در دانشگاهِ محل تحصیلش و همچنین در دانشگاههای لایپزیک، فرانکفورت و هایدلبرگ به تدریس هستیشناسی، هرمنوتیک، فلسفه زبان، فلسفه تاریخ و اندیشه کلاسیک پرداخت. تاریخ اندیشۀ غرب، گادامر را به دلیل نظراتش دربارۀ هرمنوتیک فلسفی میشناسد. این متن که تلاش خواهد کرد بنیادش بر آراء گادامر دربارۀ اندیشههای افلاطون و مفهوم پایدیا باشد. اما چرا گادامر؟ توجه به گادامر از دو وجه اهمیت دارد: یک اینکه گادامر شاگرد وفادار هایدگر است؛ او هنگامی که استادش نگارش «هستی و زمان» را در دست داشت و شاکلههای هستیشناسیِ پدیدار شناسانه توسط او و هوسرل قوام مییافت، به همراهش به ماربورگ سفر کرد و با اینکه در کنار هایدگر بود خود را تعلیم دیدۀ هوسرل نیز میدانست. فلسفۀ مدرن، بر بنیاد اندیشههای افلاطون استوار گردیده است. به تعبیری اگر بپذیریم که هم نیچه، که شاید نیچه یکی از مهمترین و نکتهسنجترین فلاسفۀ مدرن در پیکـاوی پروژۀ افلاطـونی به شمار میرود و هم هایدگر، که از نیــچه نقل میکنـد که فلســـــفۀ غرب چیزی نیـست جز «افلاطـوننگاری»، هر دو بر افلاطونباوری در فلسفۀ معاصر همت گماشتند، و همینقدر که گادامر، وامدار تلاشهای ایشان، در این عرصه بوده و رسالههای دکتـری و استادیاریاش را هر دو دربارۀ افلاطـون نوشته؛ اشاره میدهیم به رسـالۀ «اخلاق دیالکتیکی افلاطون» گادامر که در 1931 به تحریر درآورد، آنگاه میتوان به اینجایی رسید که گادامر یکی از ایستگاههای مهم اندیشۀ جدید در خوانش جامعترِ افلاطون به حساب میآید. فراموش نکنیم او با نسل بعد از خود، از جمله پل ریکور و رولان بارت و اندیشمندان مکتب فرانکفورت نیز به گفتوگو و چالش دربارۀ زبان و محدودههای هرمنوتیک و فلسفۀ عملی پرداخت، بارت در «نقد و حقیقت» مفاهیمی را از گادامر قرض میگیرد و میگوید: «حقیقت موردی است ساخته و پرداختۀ زبان، و نه ارجاعی به مصداقی واقعی» ؛ دو اینکه اگر اینطور قرار بگذاریم که این متـن میخواهد به «زبان» بهعنوان بارزترین و مهمترین وجهۀ «پایدیا» در تفکر انسان از دیربازِ تاریخ اندیشۀ غرب، بپردازد، و تئوری هایدگر در «معنای تفـکر چیست؟» و اینکه او تفکر را مســاوی زبان قرار داد را بپذیریم، باز هم میرسیم به گادامـر که این خوانش را ادامه داد و زبان و هرمنوتیــک، دغدغۀ بنیادیـن فلسفیدن او شد. همانطور که خود بهتأکیــد میگوید: «زبان، صورت فراگیرِ بنیاد جهان است.»
و اما «پایدیا» چیست؟
واژۀ پایدیا (paidia ) از کلمۀ یونانی paidos بهمعنای تربیت کودک، تعریف شده است. رومیان این اصطلاح را بهhumanitas بهمعنای ادب و تعلیم و تربیت ترجمه کردند. یونانیها پایدیا را مرکب از ورزش(ژیمناستیک)، دستور زبان، فن خطابه(ریطوریقا)، شعر، موسیقی، ریاضیات، جغرافیا، تاریخ طبیعی، هیئت و نجوم و علوم طبیعی، تاریخ اجتماعی، اخلاق و فلسفه میشماردند. تعابیری چون تمدن، صنعت، ادبیات، فرهنـگ و آموزش را میتوان از ابعاد و جنبههای مختلف پایدیا به شمار آورد. در نظر افلاطون، پایدیا(فرهنگ و تعلیم و تربیت) مهمترین غایت فلسفه محسوب میشود، زیرا هدف اصلی آن پیجویی حکمت، دانش و معرفت است و تحصیل حکمت و معرفت نیز متضمن فضیلت و سعادت است. بدین منوال «پایـدیا» را میتوان بزرگبنیانِ زیست فرهنگیِ نوع بشر، از گذشته تا حال دانست.
در یونان کهن هدف اصلی پایدیا وصل به پایگاه و منزلت والای مهـتری و قابلیت «آرته» arte محسوب میشود. این هدف در ایلیاد و اودیسۀ هومر نیز به این عنوان طرح شده که مهتری و قابلیت آرته عبارت بوده از برتری جسمی و روانی در کشاکش با حریف. این قابیلت آرتــه گاه با فلسـفیدن برابر نهاده میشود. فلسفیدن در این جایگاه عبارت است از گوش فرادادن.
اندیشۀ مدرن با تردید و تشکیـک در پیکرۀ تراش خورده و مرمرین و بهظاهـر بینقصِ تفکر کلاسـیک، گردنفرازی کرد، و شاید در آغاز به درستی نمیدانست که با به بازی گرفتن آموزههای خشک و نفوذناپذیر گذشته، خود را در چه ورطۀ پر مخاطرهای افکنده. آن زمان که بودلر «گلهای شـرّ» را میسرود، این زبان بود که نیروی تازه و غریب خود را به رخ میکشید؛ چیزی که پیش از آن به این شکل خوانده نشده بود. شاید بتوان گفت نسبیگرایی و تردید، ذات اندیشۀ مدرن است هر چند که شروع این نسبینگری را باید خیلی پیشتر و نزدِ سوفستائیان جست.
به موضوع نزدیکتر شویم؛ گادامر که شاگرد برجستۀ هایدگر بود، به خلاف استاد خود، سامان سقراطی دیالوگ را در تدوین فلسفۀ هرمنوتیکی خویش به کار میگیرد و این چیزی است که هویت و اصالت فلسفۀ او را تضمین میکند. او مدعی این است که پایدیای افلاطون مورد غفلت واقع شده و اندیشمندان کمتر به این مقولۀ مهم افلاطونی توجه نمودهاند. او با مطالعۀ فلسفۀ یونان به سه گونه پایدیا اشاره دارد:
1- پایدیای سنتی، 2- پایدیای سوفیستی، 3- پایدیای فلسفی؛
پایدیای سنتی که در عصر پیش سقراطیان از جمله هراکلیتوس و پارمندیس خصلتی خودکامه و غیر دموکراتیک داشته است، معمولاً از طریق سنتها و آداب و عادتهای فرهنگی به ما منتقل میشود و لذا وجهی گرایش روانی را در نهاد ما شکل میدهد، اما در پایدیای سوفیستی هدف اصلی طرح استدلال و برهان و استفاده از همۀ ابزارهای زبانی در مقابل حریف به منظور نفی گفتهها و استدلالهای اوست و لذا این گونۀ پایدیا به نیت برتری طلبی بر حریف طرح میشود و میتوان ساختار این گونه را، معطوف به قدرت از منظر سیاسی آن دانست، اما دست آخر پایدیای فلسفی است، که منادیان اصلی آن سقراط و افلاطون هستند، و میکوشند از طریق انتقال پایدیا به شاگردان خود قدرت استدلال و به کارگیری خرد را در وی تقویت کند.
به «زبان» نزدیکتر شویم؛ سومین بعد فلسفۀ سقراطی به نظر گادامر جنبۀ استعاری metaphoric آن است. هرمنوتیک فلسفی گادامر نیز در معنای دقیق کلمه دارای ماهیتی استعاری است؛ بدین معنا که استعاره را میتوان شیوهای دانست که در «زبان» به کار میآید. به دیگر سخن، زبان در پرتو استعاره است که قدرت معنادهی خود را آشکار می کند. ریکور در یک گفتوگو بهظرافت، توجه پرسشگر را به این نگاه گادامر جلب میکند: «... شاید آن فیلسـوف آلمانی(گادامر) نکته را بهـتر از من بیان کرده باشد، آنجا که گویـد ما فقط نمیکوشیم تا آنچه را که در شعر است، درک کنیم، بل میخواهیم تا آن جهانی را بشناسیم که شعر بدان تعلق دار، یا طرح آنرا میریزد.»
گادامر هنر استدلال سوفیستها را وجهی از «روشنگری سوفیستی» نامید. این اندیشه، سرآغاز جنبش روشنگری قرن هجدهم گردید. او این گونه هنر را «پایدیای جدید» خواند. افلاطون شخصیت سقراط را تجلی پایدیای فلسفی خواند. لذا باید گفت پایدیای فلسفی از دل پایدیای سوفیستی پدیدار شد. از نظر گادامر تفاوت این دو، حکمت راستین و تظاهر به آنرا، نباید تفاوتی وجودی به شمار آورد بلکه این اختلاف دارای سرشتی سیاسی است. آنچنان که در متن کتاب آمده؛ فرانسیس ج. امبرزیو، مدعی است که در مرکز هرمنوتیک گادامر چهرۀ سقراط قرار دارد. سقراط مدعی بود که فراسوی اعتـقادات و باورهای متعارف مردم حقیقتی وجود دارد که ما در پرتو گفـتوگوهای پیگیر قادر به دریافت آن میشویم.
از موضوعاتی که به لحاظ زبانی در جمهور افلاطون میتوان به آن ارجاع داد و پیش از این هم گوشهای به آن زدیم، «هنر دیالوگ» یا همپرسه را مطرح کرد.
افلاطون در جهت چالش رویکرد سوفیستی این مفهوم را مطرح کرد. این هنر داری سرشتی تربیتی و هدف اصلی آن مبارزه با پیش داوری ها و تعصبات موروثی است.
به ضمّ افلاطون گفتوگو با سه پیشانگاره آغاز میشود:
1- حقیقت امری است که در پرتو زمینههای مشترک میتوان در پی تحصیل آن برآمد.
2- حقیقت به طور کامل در دسترس آدمیان قرار ندارد.
3- آدمی بعضاً قادر است به حقیقت دست یابد.
همپرسه، از نظرگاه گادامر به اندیشۀ سقراط، همواره متضمن این امکان است که چیزهای ناگفته را در دل خود تبلور بخشد و زمینۀ گفتن و نامیدن آنها را فراهم آورد. از این رو میتوان گفت مسئله حقیقت درست در بطن مسئـله آزادی، و موضوع زیبایی در مدار این مناسبت، در قالب زبـان، قابل طرح میگردد. او در «حقیقـت و روش» خود گفتوگو را فراشدِ فهم متقابل میداند.
در این عرصه، حقیقت در نظر گادامر عبارت است ظهور و بروز اسرار مناسبت انسان با جهان در قالب زبان. و از این لحاظ میشود گفت که فلسفۀ گادامر منشی طنزآمیز و دیالوگی دارد، زیرا که ریشه در همین هنر دیالوگ دارد. گادامر در گفتوگویی با ریکور و دانشجویان گفته است: «مکالمه الگوی خوبی است برای فراشد چیره شدن بر ساختار دو موضع مخالف. یافتن زبانی مشترک به معنای افزودن درسنامۀ جدیدی به درسنامههای علمی و فکری موجود نیست، بل سهیم شدن در کنش اجتماعی است... فراشد مکالمه و هر آنچه در فعلیت آشکار آن سهم دارد، در کوششی پیگیر برای از میان بردن هر شکل از خودبیگانگی و نزدیک کردن افراد جای دارد، تا آنجا که هیچ کس محکم در آنجایی که آغاز کرده نماند، بل با آنچه که دیگری است یکی شود. هر دو شرکت کنندۀ در مکـالمهای اصیل دگرگون میشوند، حرکت میکنند و سرانجام زمینهای ولو اندک برای همبستگی مییابند.»
اما گادامر در تأملاتی در باب سیر و سفر فلسفی من صریحاً اعلام نمود آنچه که رویهمرفته آموختم کنش هرمنوتیکی بود. هرمنوتیک عبارت است از گونهای عمل؛ هنر دریافت و فهم و نیز فهماندن چیزی. هرمنوتیک را باید هستۀ اصلی آموزش(پایدیا) به شمار آورد چرا که میکوشد نحوۀ فلسفیدن را به شاگردان بیاموزد و بهتر از هرگونۀ دیگری طرح پرسش میکند. همۀ نقطۀ آغازین فلسفه؛ پرسش. همان شیوهای که افلاطون و سقراط در پایدیای فلسفی بر آن همت گماردهاند.
پایدیا گنجینهای غنی است که عناصر فرهنگی را در خود نهفته دارد. این مفهوم تلاشی فراگیر و تاریخی، از منظر هگل، در ایجاد بستری برای گفتمانهای زبانی در پالایش اندیشۀ بشری به حساب میآید. هگل راه دیرینه فلاسفۀ کهن یونان را پی گرفته و مدعی شده است که فلسفه عبارت است از تحرّی حکمت و حقیقت، ولی نیچه و به طبع آن فوکو، اعتقاد دارند که بخش زیادی از دست آوردهای تاریخ فلسفه، رسیدن به دانش «نادانستهها» است. رسیدن به عمق این حقیقت که چیزهای زیادی در تاریکای وهم و غفلت پنهان مانده است. نیچه در فراسوی نیک و بد میگوید، «فلسفه را میتوان صورت معنوی اراده به قدرت به شمار آورد. فلسفه به هیچ روی سمانی معقول در این عالم را بر ما مکشوف نمیدارد، بلکه این فلاسفه هستند که با طرح فلسفی خود، نظم و سامانی معقول را بر این گیتی حمل میکنند. در حقیقت فلاسفه را باید نظم دهندگان و قانونگذاران عرصۀ سیاسی به شمار آورد. افلاطون، نیک به این نکته پی برد. به همین سبب نیز آرمانشهر خویش را در جمهوری طرح نمود و آموزۀ «فیلسوف شهریار» را در این اثر تبیین کرد.»
آنچه گادامر مورد تأکید قرار داده اجتناب از هرگونه تاریخ باوری ساده اندیشانه است، زیرا تاریخ باوری (historicism) در صورتهای گوناگون آن، برقراری مناسبت نا استوار با گذشته محسوب میشود. به گفتۀ وی اگر ما با گذشته گفتوگویی فلسفی برقرار کنیم از گام نهادن در سراشیبی ایدئولوژی رها خواهیم شد. او در «حقیقت و روش» مسئلۀ هستیشناختی حقیقت را از منظر تجربۀ هنری(آرته) ، تاریخی و بهطور کلی علوم انسانی و سرانجام فلسفه مورد تبیین قرار میدهد و در گسترۀ زبان است که بازی حقیقت خود را در عرصۀ علم، هنر و یا تاریخ تبلور میبخشد.
البته نباید از نظر دورداشت که با اینکه گادامر و دیگر نویسندگان هرمنوتیک مدرن بر عنصر گفتوگو و دلالتهای معنایی گاه کاملاً متفاوت تاکید کردهاند، ولی چنین میپندارند که هر چه هم که گفتوگو دشوار باشد باز هم ناممکن نیست و حتی پیشرفتهگی در گفتمان و مکالمۀ فرهنگی نشانی مستدل از پیشرفتهگی اندیشه است. منطق مکالمه همانطور که گادامر میگفت، به ما امکان میدهد که شکلهای گوناگون انطباق را با هم مقایسه کنیم.
افلاطون در نامۀ هفتم خود تأکید کرد که هنگامی یک جامعۀ عدالت محور امکان تحقق مییابد که فیلسوفان بر آن فرمانروایی کنند، زیرا آموزش و تربیت فلسـفی(پایدیا)، شرط ضروری برای اصطلاحات سیاســی محسوب میشود. گادامر در نگاهی مدرن به جمهوری در رسالۀ افلاطون و شاعران مدعی است که دولت افلاطونی تنها انگارهای در آسمانها محسوب میشود. او تعریفی تازه از زبان و نقش دیالوگ در افادات خود بر پیشخوان اندیشۀ غرب نهاد.
گادامر چه کرد؟
هستیشناسی زبانِ گادامر عبارت است از استعارهای مفهومی و تأملی که در چاچوب آن، دیالوگ گسترۀ تحقق رویداد حقیقت است. گادامر در این «آشکارگری» از «انطباق» سخن بهمیان میآورد. گادامر ذیلِ واژۀ( verwendung ) مدعی است که تبدیل به دیگری شـدن در کنشِ خواندن همانقدر مهم میشود که شناخـتن خویشتـن؛ وقتی او میان هنرِ(فن) ادراک، هنرِ توضیح، و هنرِ انطبــاق (ars applicandi) تمایز میگذارد، به نوعی دارد از لایهها و نقش استعاری زبان استفاده میبرد.
اگر بازگردیم و ریشۀ تردیدهای فلسفی را در تاریخ اندیشه وارسی کنیم، بیشک به هراکلیتوس میرسیم. بنگرید که او چگونه در سهپاره از گفتارهای خود چنین تشکیک عظیمی را در اندیشۀ انسان بر میسازد:
- هر بار که کسانی به یک رودخانه قدم میگذارند آبهای دیگری از آن جا عبور میکند.
- ما در یک رودخانه قدم میگذاریم و قدم نمیگذاریم؛ ما هستیم و نیستیم.
- در یک رودخانه دو بار نمیتوان قدم گذاشت.
این تردید ها راه هر گونه «پیشداوری» را بر جویندۀ حقیقت میبندد. و شاید به همین دلیل بوده باشد که پیشتر نیز افلاطون مدعی بود که در بینش هراکلیتوس، در اثر صیرورت مدام اشیاء و پدیدههای طبیعی، تحقق معرفت ممتنع میگردد. امتناع از تحقق معرفت در نوع قطعی آن، آغاز «هم پرسه» یا «دیالوگ» میشود.
اما گادامر پس از طی یک دورۀ طولانـی که از خوانشهای ساختشکـنانه و گاه افسـارگسیخته از فلسـفۀ میگذشت، منافذ تازهای بر پوست خشک هرمنوتیک رمانتیک گشود و مایههای اندیشگانی جدیدی از آن ظرف آنتیک و قیمتی بیرون کشیده و در معرض دیدگان انسان پر از تعارض دورۀ اکنون نهاد.
هرمنوتیک مدرن از یک نقطه تعیین کننده راه خود را از مسیر هرمنوتیک رمانتیک جدا کرد، و آن رهایی از چیزی بود که شلایرماخر تأویل فنیاش میخواند، و دیلتای هم آنرا «نیت مؤلف» مینامید. گادامر با ساخت مفهوم «پیشداوری» ، البته از وجهۀ مثبت آن، به رهیافت تازهای در هرمنوتیک و انگارههای معنایی و زبانی در فلسفۀ مدرن دست یافت. او این مفهوم مهم را در کار خود از خوانش دقیق هستی و زمان به دست آورد، چرا که هایدگر معنا را رسیدن به جایی دانسته بود که از پیش وجود دارد، جایی که نمیتواند یکسر دستاورد ساختن معنا باشد. و گادامر همت خود را بر ادامه و بسط این معنا نهاد و گویی با رجوع به نگرههای سقراطی و هراکلیتوسی و طنزی که در فلسفیدن او دیده میشود، دست بر قضا همین پیشداوری را بنای ساختمان گفتوگو محورِ خود نهاد.
او در مقالۀ «معناشناسی و هرمنوتیک» که به سال 1972 منتشر شد، نوشت که میان کارکردهای معناشناسی و هرمنوتیک فاصلهای هست، هر چند که آغازگاه هر دو، زبان است. او از این معنا نیز فراتر رفته و نشان داد که جهان تازه را حتی نمیشود کشف کرد، بل فقط میتوان آنرا برساخت.
هراکلیتوس در یکی از پارهگفتارهایش میگوید: همه کس باید بداند که جنگ امری است جهانروا و کشاکش عین عدالت است و هر چه هست حاصل همین کشاکش و ضرورت است.
گادامر اما استعارۀ کشاکش را به جهان متن میکشاند و در زوایۀ حساس زبان است که تآملات فلسفی انسان را میخواند، و آنجا از شلایرماخر واممیگیرد که: «در هرمنوتیک هیچ پیش انگاشتهای نیست، مگر زبان.» او از سالهای 1937 به بعد همواره بحث پایدیای یونانی را رها نکرد و در کلیۀ آثار خود این موضوع را دنبال کرد. او اشارۀ ظریفی به این مهم دارد که یکی از اهداف اصلی پایدیا پرورش شهروندان آزادیخواه و شایستۀ فرمانروایی بوده است. او در دوران استیلای حکومت نازی در آلمان با مطالعه و تدریس مقولۀ پایدیا با استناد به آثار افلاطون، تلاش اصلیاش در این دیالوگها را تلطیف تمایل دورنی آدمیان به جباریت و استبداد تفسیر کرد و زمانی از دیالوگ سخن میگفت که تمام جهان در چنبرۀ حاکمیت و جهانگستری تکصدایی بود.
به هر رو واکاوی«پایدیا»، آنهم از زاویۀ آراء گادامر، ما را تا آنجا میکشاند که در یابیم غولهای فلسفۀ غرب نیز گاه از منظر خوانشهای کاملاً متفاوت خود از این مفهوم، عیلرغم دوستی و لبخندهایی که گاه وبیگاه به همدیگر تحویل دادهاند، در جریان فلسفیدنهای خود چه اخمها و غرولندها که نثار هم نکردهاند و حتی در برابر یکدیگر چه صفآراییها که نشده. کسی چه میداند، انگار ذات گفتوگو همین است.
پی نوشت: این مطلب در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد به تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ چاپ شد.
از آخرین بار که بساط اینجا را جمع کرده بودم و دیگر حتی کوچکترین سراغی نمی گرفتم و حتی یادم نبود که اینجایی هم به این آدرس هست، خیلی می گذرد. از فردای آخرین انتخاباتی که شرکت کردم.
حالا هم معلوم نیست این از کجا تو ذهنم سر درآورد. اهمیتی ندارد. و این که چه طور بعد این همه اتفاق بد و بدتر هنوز باید کلمۀ عبور اینجا در خاطرم مانده باشد.
هر چه هست شاید برگردم و اینجا را به جای دفترچه یاداشت شخصی و نه بیتشر شاید، گردگیری کنم و باز شروع کنم. کرم نوشتن از جاهای دوری در اعماق آدم مثل شعله هی زبانه می کشد و از جاهای باریکی سر در می آورد. خدا عاقبت این قلم را به خیر کند.
