حالا وقت خوب شدن نیست.
حالا وقت خوب ماندن نیست.
حالا وقت خوب بودن نیست.
هیچ وقت وقت خوب...نبوده است.
حالا ای کاش وقت ...مردن باشد.
حالا ای کاش تو باشی،
با بوی مرگ که از دهانت
بوی باران را با عطر های تند زنانه
در هوای بودن می پراکند.
۸۷.۴.۳۰
او هم رفت.مثل همیشه که کسی می رود،وقتی می رفت هیچ کس،شاید جز خودش، انتظارش را نداشت.باز قلم های مرثیه ساز به کار افتادند.
و من دوست دارم به عکس او نگاه کنم،با آن شانه های پهن و آن موهای لخت و ریخته روی آن پیشانی پهن و سبزه اش.دوست دارم به عکس او توی قاب هایی که همیشه می مانند نگاه کنم؛و هر وقت به آن عکس نگاه کردم صدای خمارِ خلسه گونش را در یادم تکرار کنم...تکرار کنم...تکرار...
...بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.
حالا اما اعتماد کلمه ای شده که معنایش از افق دید من دور است و هر چه دست می سایم دور و برم را خالی از این کلمه می بینم.