تبليغاتX
در ابعاد بی شکوه این چهار دیوار
 

 

حالا وقت خوب شدن نیست.

حالا وقت خوب ماندن نیست.

حالا وقت خوب بودن نیست.

هیچ وقت وقت خوب...نبوده است.

حالا ای کاش وقت ...مردن باشد.

حالا ای کاش تو باشی،

با بوی مرگ که از دهانت

بوی باران را با عطر های تند زنانه

در هوای بودن می پراکند.

 

                                                                                                                                ۸۷.۴.۳۰

+ نگارنده :ابوالفضل بیات دوم مرداد 1387   | 

 

 

 

 

او هم رفت.مثل همیشه که کسی می رود،وقتی می رفت هیچ کس،شاید جز خودش، انتظارش را نداشت.باز قلم های مرثیه ساز به کار افتادند.

و من دوست دارم به عکس او نگاه کنم،با آن شانه های پهن  و آن موهای لخت و ریخته روی آن پیشانی پهن و سبزه اش.دوست دارم به عکس او توی قاب هایی که همیشه می مانند نگاه کنم؛و هر وقت به آن عکس نگاه کردم صدای خمارِ خلسه گونش را در یادم تکرار کنم...تکرار کنم...تکرار...

+ نگارنده :ابوالفضل بیات بیست و نهم تیر 1387   | 

 

 

...بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.

 

+ نگارنده :ابوالفضل بیات بیست و چهارم تیر 1387   | 

اعتماد چه کلمه ی دور و درازی بوده و من خبر نداشتم.خیال می کردم همین دم دست است و هر وقت به کسی برسم که دارد جمله های تکراری می گوید یا لبخند تکراری می زند باید اعتماد کرد...

حالا اما اعتماد کلمه ای شده که معنایش از افق دید من دور است و هر چه دست می سایم دور و برم را خالی از این کلمه می بینم.

+ نگارنده :ابوالفضل بیات بیست و دوم تیر 1387   |